شهید قائد افضلیشهید قائد افضلی شهید قائد افضلی شهید قائد افضلیشهید قائد افضلی
امروز دوشنبه، ۱۸ حمل ۱۳۹۹
اساسنامه بنیاد شهید افضلی
بسم الله الرحمن الرحیم
شرایط نوین در افغانستان وارد دهمین سال آن گردیده و تغییرات گوناگونی در عرصه های مختلف پدیدار گشته است . کشوری پس از سه ده ویرانی و نابسامانی، علایم احیای مجدد را در خود احساس نموده و آهسته ولی با دشواری گامهای رو به جلو نهاده است .
با وجود برپایی اساسات یک نظام در کشور، مشکلات و معاذیر بیرونی و داخلی جدید، یکی پی دیگری رونما گردید تا مردم افغانستان، بویژه آن عده از آسیب دیدگان و مصیبت رسیدگان اصلی سالهای جنگ و آوارگی، نتوانند به صورت درست از مزایای این دستاورد های نوین بهره مند گردند ....
عبدالرازق رحمانی

براستی اگر خواسته باشیم خاطرات برادر بزرگوار و اندیشمند ، صفی ا لله جان را یاد آورشویم باید گفت که هر لحظه یی را که با ایشان سپری می نمودیم برای مان خاطره بود .

اولین خاطرهء ایشان به یادم هست که هر واقعهء را که ایشان پیش بینی می نمودند به واقعیت می پیوست حتی خوابهای ایشان ، چنانکه شب بیست و چهارم انقلاب حوت هرات شهید پرور بود که صفی ا لله جان با آن که بندهای کفش ایشان محکم بسته بود وارد خانه ما شدند و در گوشهء خانه به حالت بخصوصی نشستند و هر چند اصرار نمودیم که راحت بنشینند ، اقلا آب جوشی صرف نمائید ، گفنند: نمی دانم چه چیز امشب مرا تهدید می کند اصلا مرا زمین جای نمی دهد ، بعد از چند کلمه صحبت به طرف خانهء خود که دیوار به دیوار خانهء ما بود رفتند و ساعت های نصف شب بود که مامورین جنایتکار کمونیست اطراف خانهء ایشان را محاصره نموده و داخل خانه شدند و فکر می کنم چیزی که اول شب ایشان را تهدید می نمود همین واقعه بود و به راستی با آمادگی قبلی که داشتند موفق به فرارشدند، این بود خاطرهء لحظات قبل از جهاد مسلحانه. خاطرهء تلخ و فراموش ناشدنی را بیاد دارم که لحظاتی قبل از شهادت ایشان با جمع زیادی از مجاهدین جبهه در حویلی مجاهدین نشسته بودند و من فکر می کنم که از شهادت خود اطلاع داشتند.

چرا که در جمع برادران از خاطرات جهادی خود و از جنگ های خودیکایک قصه می نمودند و می گفتند که در کدام جنگ فلان برادر شهید با من بود و یا کدام کار کردیم ، و کدام نتیجه را در برداشت و همهء برادران مجاهد به صحبت های شیرین و آخرین ایشان گوش می دادند ، وحالا می دانیم که سکوت و نظاره کردن ما به چهرهء بشاش آمرجان آخرین دیدار های ما بود که با هم داشتیم و همچنین ایشان هم با برادران جبهه و داع می نمودند و در اخیر صحبت های خود در جمع برادران از درگاه رب ا لعزت طلب شهادت نمودند و خداوند بزرگ دعای ایشان را قبول درگاه خودساخت .

و مطلب دیگری که در همین زمینه باید گفت که ایشان از شهادت خود اطلاع داشتند و آن  این بود که من و بعضی برادران دیگر برای شان گفتیم که همراه تان به تایباد برویم گفتند خیر ، امروز من محمد جمعه و نثار احمد را باخود می برم همان طور که گفتند شهید محمد جمعه را هم باخود به دارلقاء بردند . روح شان شاد و راهشان پررهروباد .

وقتی که مجاهدین به سوی جبهه می رفتند اولین کلامی که از دهان ایشان بیرون می شد این بود که بطرف قبله می ایستادند و خیلی خلاصه دست های خود را بلند می نمودند و میگفتند : که بروید اگر بواسطهء رضای خداوند ( ج‌ ) به جبهه میروید . خداوند حافظ و ناصر تان باشد و یا اینکه برادانی که از جبهه به طرف خانه خود که در دیار هجرت بود می آمدند از آمرجان طلب دعا می کردند ایشان چنین میگفتند : که بروید خداوند پشت و پناهتان ــ اما به فکر جهادهم باشید .

خاطرهء دیگری که همیشه بیادم هست اینست که آمرجان برادران را تشویق و دعوت به تقوی و ایمان و پرهیزگاری می نمود و بخصوص برسر کلمهء غیرت تاکید زیاد داشت و به برادران می گفت : این طور نشود که بعد از شهادت من سست و اندوهمگین شوید .

همۀ تان باید صفی ا لله باشید. همان طور که برادر شهید عالیقدر مان می گفت : که برادران با غیرت باشید همان قسم هم غیرت و مردانگی شان به حدی بود که مجاهدین غیرتمند جبهه به غیرت خود آمرجان تسلیم بودند .

خاطرهء دیگری که از ایشان دارم اینست که همیشه ایشان در همهء عملیات های تعرضی و تدافعی پیش جنگ و پیشاپیش بچه های جبهه در حرکت بودند و حتی هیچ کس مانع رفتن ایشان در خط مقدم نمی توانست بشود ، چراکه هر موقعی که برادران می خواستند مانع رفتن ایشان به خط مقدم جبهه شوند اولین چیزی که می گفتند این بود که شما نمی توانید جلو مرگ مرا بگیرید و هر لحظه که مرگ من فرا رسد ثانیهء پس و پیش نمی شود .

ناگفته نماند در ارتباط با خاطرهء اول خود که گفتم : که آمرصاحب هر خوابی که میدید و یا خوابی که برادران میدیدند تعبیر آنرا اگر آمر جان می نمودند درست از آب درمی آمد چراکه بیادم است شبی برادر مجاهد شهید شیر احمدجان ( بافیض ) خوابی دیده بود که کسی گردهء به او داده آمر جان تعبیر خواب آنرا نمودند که امروز عسکری را میزنی و تفنگ آنرا بر میداری ، خداشاهد است که همانطورهم شد .

خاطرهء دیگری که بیادم است اینست که پیش از هر عملیات برادران مجاهد را جمع می نمودند و اولین حرفی راکه یاد آوری می نمودند این بود : که برادران در عملیات ها همیشه به یاد خداوند باشید و مغرور نشوید که نصرت دهنده به جز از خداوند بزرگ کسی دیگری نیست .

خاطرهء دیگری که بخاطر دارم که در هر عملیات که آمرجان در آن شرکت داشت حتی برادران پیش از عملیات احساس موفقیت مینمودند. و از جمله عملیاتهای که ایشان در او اخر زندگی خود به آن اشتراک مستقیم داشتند و در این عملیات اکثر فرماندهان جهادی اکثر احزاب و سازمانها حضور داشتند جنگ غزل اسلام بود .همگی ناظرصحنه بودند و شهادمت و مردانگی آمرجان را به چشم سر مشاهده نمود .

خلاصه هر چه از خاطرات شیرین ایشان بگویم کم گفتم ، در اخیر به ارواح پر فتوح شهید سعید صفی ا لله جان ( افضلی ) و سایر شهدای انقلاب اسلامی درود می فرستیم .