شهید قائد افضلیشهید قائد افضلی شهید قائد افضلی شهید قائد افضلیشهید قائد افضلی
امروز سه شنبه، ۲۹ دلو ۱۳۹۸
اساسنامه بنیاد شهید افضلی
بسم الله الرحمن الرحیم
شرایط نوین در افغانستان وارد دهمین سال آن گردیده و تغییرات گوناگونی در عرصه های مختلف پدیدار گشته است . کشوری پس از سه ده ویرانی و نابسامانی، علایم احیای مجدد را در خود احساس نموده و آهسته ولی با دشواری گامهای رو به جلو نهاده است .
با وجود برپایی اساسات یک نظام در کشور، مشکلات و معاذیر بیرونی و داخلی جدید، یکی پی دیگری رونما گردید تا مردم افغانستان، بویژه آن عده از آسیب دیدگان و مصیبت رسیدگان اصلی سالهای جنگ و آوارگی، نتوانند به صورت درست از مزایای این دستاورد های نوین بهره مند گردند ....
دیوانچه – نورالله وثوق

دهكده‌ی عشق و حماسه؛
ديوانچـه
هاي اي دهكده‌ي كوچك من، ديوانچه
من به ديوانچه‌ي راز
قصه‌پرداز توام
و تو آیينه‌ی احساس مني
من مريد نظرِ باز توام
آستان‌بوس سرانگشت هنرساز توام
ديرگاهي است كه خاموش شدي
نكند باز سيه‌پوش شدي
با زبان نگه راز بگو!
چه غباري ز چه سو؟
بر سر خاطر ناز تو نشست؟
جام احساس تو را
چه كس اين بار شكست؟
راستي ياد تو هست؟
كه در آن موج سكوت
فوج غارت‌گر مست
ساغر عربده‌ي خنده به لب
همره هستي شب
هم‌دل خيل هوس
داده بودند همه دست به دست
به هوايي كه دل ناز تو را
خسته در پنجه‌ي تزوير كنند
روح آواز تو را
تا ابد بسته‌ي زنجير كنند
منشي جنگل سرخ
آن سراپا همه رنگ
هم‌صدا با صف سنگ
گفت از روي هوا
خاك اين دهكده را
بهر تعمير قفس خواهد برد
در گلوي شب تار
ديوِ سرمستِ شعار
به خيالش هوس تازه دميد
به هوايي كه نفس خواهد برد
بر تپش‌زار افق
ناگهان از همه سو
كركسان خيمه زدند
از فضاي در و كوي
آتش فاجعه ريخت
كودك ناز سحر
زير اين صاعقه سوخت
دست ويرانگر داس
چكش سانحه را
اي ستاره
بر سر هوش تو كوفت
صوتِ دل‌گير عُبوس
پيش از بانگ خروس
بهر بربادي عشق
و پريشاني صبح
به نشان گُل پيشاني صبح
ديده بر تارك احساس تو دوخت
چرخ بالان بلا
به دو نوبت همه صبح
خرمني ز آتش كين
كه به هر خوشه‌ي او
يك جهان وسوسه بود
نذر صبحانه‌ي تو
كرده بودند مدام
و تو اي آيت عشق
كه تو را باد سلام
زير باران اجل
ايستادي همه گام
ناگهان حلقه‌ي زنجير گسست
نغمه‌سازان سحر
گرم پرواز شدند
بهر ويراني شب
خود سرآغاز شدند
با تو اي مايه‌ي ناز
محرم راز شدند
بر تن خسته‌ي ما
روح سرشارِ طرب‌ساز شدند
فصل ديدار تو بود
موج رویيدنِ عشق
كمترين بار تو بود
نفرت از پاي فتاد
كه گرفتار تو بود
اينك اي سنبل سوز
همه لحظه
همه روز
منم و غرق گداز
محو ديدار تو باز
لنز چشم من و آن محور ناز
و صفي با صفي از هم‌سفران
پنجه بر ماشه‌ي عشق
همچنان شنگل و شاد
دست در دست بهار
باز سرشار غرور
بر سر كوچه‌ي شور
جاودانه به سرِ پاي ستاد
راوي سوره‌ي نور
هاي اي دهكده‌ی كوچك من
ديوانچه
من به ديوانچه‌ي راز
قصه‌پرداز توام
آستان‌بوس سرانگشت هنرساز توام
و مريد نظرِ باز توأم
من و آرشيف دلم
سندي را كه در او
رمز آزادگي باور توست
و به امضاء بهار
و نشان سرانگشت همه لاله‌وشان
مهر و توشيح شده است
ثبت اسناد سحر خواهيم كرد
كاپيي نيز از آن
به يونسكوي هنر خواهيم داد
همه را نيز خبر خواهيم كرد
تا كه سرپنجه‌ي رنگ
دستبردي نَبَرد باز در آن
دخل ديوان تو را
خرج ويراني ايمان نكند
برج احساس مرا
موشك وسوسه‌ها
باز ويران نكند
و هوسباره‌ي گيچ
بهر بلعيدن تو
رو به ميدان نكند
هاي اي دهكده‌ي كوچك من
ديوانچه
بعد از اين خسته و خاموش مباش
شاد زي شاد و سيه پوش مباش